ماجرای قالی ابریشم همسر قرائتی
مشکلات، مقدمه رشد و پرورش انسان
جوانی عاشق دختری شد، خیره خیره نگاه کرد، رفت ببیند این دختر کیست و خانهاش کجاست، همینطور که میرفت سرش به یک دیوار خورد. یک کلوخی پرت شد و سر و صورتش خونی شد. برگشت امام ایشان را دید. گفت: چرا صورتت خونی است؟ گفت: آقا راستش را بخواهی چنین شده است. گفت: خدا تو را دوست دارد. چون دوستت دارد وسط کار حال تو را گرفت. اگر تو را دوست نمیداشت رهایت میکرد بروی تا به فساد برسی. خدا دوستت داشته که وسط راه حال تو را گرفته است. قرآن میفرماید: «عَسى أَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً» خیلی وقتها چیزی را دوست نداری «وَ هُوَ خَیرٌ لَکُم».
سختیهای دنیا، عامل دل کندن از دنیا
من تا حالا به بسیاری از پیرمردها گفتم: حتی به بعضی از پیرزنها گفتم: میخواهی برگردی دوباره جوان شوی؟ گفت: نه، نه! اگر این تلخیها نبود، همه به دنیا میچسبیدیم. تلخیها باعث میشود که انسان بگوید: خوب این همه بچه شد ما این همه جان کندیم؟ این تلخی که از بچهات میبینی، این همین شیرینی است. یعنی دل به هیچکس خوش نکن. دل به هیچکس خوش نکن. به پول دل خوش نکن. میبینی پول داشتی و همین پول باعث ذلت تو شد. به مدرک دکترا دل خوش نکن. ممکن است همین مدرک دکترا عامل سقوط تو شود. به شهر بزرگ دل خوش نکن. ممکن است همین شهر بزرگ عمرت را دارد میسوزاند.
همسر بنده در اول جوانیاش سال اول ازدواج یک قالی ابریشمی بافت. آن سرمایه شد برای اینکه ما دادیم و یک خانه رهن کردیم. آن خانهٔ رهن را بعد خانهٔ خشتی خریدیم. بعد خانهٔ آجری خریدیم. الآن بخشی از زندگی من به خاطر همان هنر خانم من است. چند تا از این خانمهای ماشین نویس شوهرهایشان را خانهدار کردهاند؟ ۵۰۰ تومان میگیرند، باید صد تومان هم رویش بگذارند، پول آرایش را بدهند، با پیراهن ساده که نمیشود اداره رفت.!! ما در دنیای خیال هستیم.
بعضی دچار غفلتند، دچار روزمرگی اند، سرشان گرم مسائل روزمره است و یادشان نمی آید که آرمانی هم وجود دارد..