ماجرای علی گندابی
خلاصه روضه که تمام شد بلند شد اشکاشو پاک کرد و از من تشکر کرد و گفت: ممنونتم میتونی یک کار دیگر هم برام انجام بدی، من خجـــالت میکشم؟
گفتم: چه کاری؟
گفت: رو به نجف وایستا و به آقا بگو که علی غـــــلط کرد. قول میده دیگه لب به مشروب نزنه، قول میدم.
من هم همین کار رو براش انجام دادم و رفتم منزل.
صبح رفتم مسجد و بعد از مراسم به مردم مژده دادم که علی گنــــدابی توبه کرده و درست شده. هیچکس باور نمیکرد.
رفتیم درب خانه اش تا مطلب ثابت بشه. در زدیم و همسرش در رو باز کرد.
گفتیــــم علی کجـــــاست؟
گفت نیمه شب اومد وسایلش رو برداشت رفت. گفت میرم ، یا درست میشم و برمیگردم و یا اگر درست نشدم ، دیگه بر نمیگردم.
پرسیدم کجـــــــــا رفت؟
همسرش گفت: علی گفت جایی جز کربـــــــــلا ندارم.
.........
علی گندابی مدتی را در کربـــــــلا بود. سپس راهی نجف شد. آرام آرام به آیت الله میرزای شیرازی نزدیک شد و ملازم او گشت. زمانی رسید که میرزای شیرازی که وارد حرم میشد اگر علی نبود صبر میکرد تا علی بیاد و بعد مشغول اقامه نماز جماعت میشد.
یک روز جمعه به میرزا خبر دادند که یکی از علما به رحمت خدا رفته است. میرزا دستور داد که زیر پای زایرین قبری را حاضر کنند ، در همین دالان باب قبله فعلی. بعد گفت که جنازه را بیاورید تا بین دو نماز ، نماز میت را بخوانیم و او را دفن کنیم.
نماز اول که تمام شد گفتند، آن عالم دوباره قلبش به کار افتاده است.
میرزا فکری کرد و گفت روی قبر را نپوشانید. حتما رازی و حکمتی در این مطلب نهفته است. نماز دوم هم تمام شد. افراد آمدند خدمت میرزا و گفتند، آقا میرزا، علی گنـــــــدابی سر از سجده بلند نمی کند آمدند هر چه کردند سر بلند نکرد. تکانش دادند و متوجه شدند که از دنیا رفته است و معلوم شد حکمت قبر کنده شده و دعای علی در سجده آخر نمازش.
+ نوشته شده در جمعه ۱ آذر ۱۳۹۲ ساعت 10:6 توسط خوشنويس
|
بعضی دچار غفلتند، دچار روزمرگی اند، سرشان گرم مسائل روزمره است و یادشان نمی آید که آرمانی هم وجود دارد..